اردیبهشت ۱۳۸۹ - بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۹

معنا و مفهوم حقیقی نماز چیست ؟

بدون نظر

جابر بن عبداللّه انصارى گوید: روزى به همراه مولاى متّقیان ، امام علىّ علیه السلام بودم ، شخصى را دیدیم که مشغول نماز است ، حضرت به او خطاب کرد و فرمود: آیا معنا و مفهوم نماز را مى دانى که چگونه و براى چه مى باشد؟ اظهار داشت : آیا براى نماز مفهومى غیر […]




حضرت فاطمه (س) ، یگانه بانوى عشق و پاکى

بدون نظر

مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خود آورده است : سلمان فارسى گفت : روزى به منزل حضرت زهراء سلام اللّه علیها وارد شدم ، آسیابى را جلوى آن حضرت دیدم که دستاس آن را با حالت خستگى و ضعف گرفته است و مى چرخاند و مقدارى جو، آرد مى نمود؛ و در گوشه اى […]




شهر گمشدهای به نام مدینه النبی

۱ نظر

پیغمبر اسلام با فداکاری زیاد شهری را بنا کرد به نام مدینه النبی. اما آیا این مدینه النبی همین بود و هیچ سری در پشت سر نداشت یا اینکه در لابلای این شهر یک شهر دیگری هم پنهان شده بود به نام مدینه العرب. پیامبر حکومت اسلامی را تشکیل داد. برده داری را لغو کرد. […]




بانوی بهار

بدون نظر

موضوع: واقعه کربلا خاک از قدمهای تو شد سبز کوه سیاهی از تو ترسید وقتی که اصغر آب می خواست از ابرِ چشمت ، اشک جوشید زینب ! تو بانوی بهاری جاریست دریا در صدایت آن روز ، پشتِ کفر ، خم شد در زیرِ کوه خطبه هایت




بوی گل محمدی

بدون نظر

بوی گل محمدی بوی کتاب می دهی هرچه سوال سخت را زود جواب میدهی




اصطلاحات عاشورائی – شام غریبان، شور زدن ، زبان حال

بدون نظر

شام غریبان در لغت به معنای شب مردم غریب و از یار و دیار دور افتاده است. منظور از شام غریبان گرفتن برای افراد، ناله و زاری در شب اول وفات آن شخص است. ولی در اصطلاح فرهنگ عاشورا به شب یازدهم ماه محرم، شب شام غریبان گفته می‌شود. در این برنامه مردم به صورت […]




پیشینه صندلی

بدون نظر

نخستین کسی که به فکر ساختن صندلی افتاد چه کسی بود؟ شاید کسی بود که دیگر نمی‌توانست روی پای مادرش بنشیند؛ چون با مادرش خیلی کوچک بود یا خودش خیلی بزرگ. شاید هم شاعری بود که نشستن روی سطح ناهموار یک سنگ آنقدر آزارش می‌داد که نمی‌توانست از زیبایی‌های دریا و آسمان بنویسد. شاید هم […]




بیا با هم بخندیم!!!

بدون نظر

“خواب” اولی:”چرا سرت را توی قفس می کنی؟” دومی:”می خواهم خواب از سرم نپرد..” “دو زیست” به دانش آموزی گفتند:”دو حیوان دو زیست نام ببر؟” دانش آموز گفت:”قورباغه و برادرش.” “دودکش” مشتری:”آقا شما چرا ماهی دودی نمی آورید؟” فروشنده:”برای اینکه مغازه مون دود کش نداره.”




داستانی اززندگانی امیرکبیر

۱ نظر

سال ۱۲۶۴ قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه […]




فیل کوچولوی بادکنکی

بدون نظر

فیل کوچیکه، با یک شکم گرد و قلمبه، وسط علفزار ایستاده بود. باد که می‏آمد، پیچ‏پیچ‏پیچ می‏خورد به راست. پیچ‏پیچ‏پیچ می‏خورد به چپ. باز برمی‏گشت سرجایش. آهو توی علفزار می‏دوید که به فیل کوچکیه رسید. دوروبرش چرخی زد و گفت: «فیلچه! فیل کوچیکه! تو دیگر از کجا پیدایت شده! چقدر هم  غذاخورده ای. همین حالا […]