پادشاه « بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

پادشاه

پادشاه پشت شیشه مغازه اسباب‌بازی فروشی ایستاد و به خرس گنده گفت: «آقا خرسه! شما مال من می‌شوید؟»
خرس پشمالوی صورتی به او نگاه کرد و گفت: «اگر من مال تو بشوم، با من چه کار می‌کنی؟»
پادشاه پاهایش را تکان داد و گفت: «شما را می‌بوسم.»
خرس گنده پشم‌های پوزه‌اش را لرزاند و گفت: «باشد، من مال تو هستم.»
پادشاه نوک انگشت اشاره‌اش را بوسید و آن را روی پوزه خرس گذاشت بعد خرسش را برداشت و رفت.
جلوی مغازه شکلات فروشی ایستاد « شکلات‌های خوشمزه! شما مال من می‌شوید؟»
شکلات‌ها سرهایشان را از گوشه پاکت بیرون آوردند و به پادشاه نگاه کردند: «اگر ما مال تو بشویم، تو با ما چه کار می‌کنی؟»
پادشاه کمی با انگشت‌هایش بازی کرد و گفت: «همه شما را می‌خورم و شما پادشاه می‌شوید.»
شکلات‌ها از بس ذوق کردند، نزدیک بود آب بشوند. پادشاه شکلات‌هایش را برداشت و توی جیب‌هایش ریخت بعد با خرس صورتی و شکلات‌هایش رفت.
جلوی یک فروشگاه بزرگ ایستاد و به موهای فرفری‌اش توی شیشه تمیز فروشگاه نگاه کرد. یک وان آبی حمام پشت شیشه دراز کشیده بود پادشاه به وان حمام گفت: «وان آبی! شما مال من می‌شوید؟»
وان آبی گفت: «اگر من مال تو بشوم، با من چه کار می‌کنی؟»
پادشاه گفت: «توی آب می‌خوابم و خیال‌های قشنگ درست می‌کنم.»
وان آبی گفت: «باشد، من مال تو هستم.»
پادشاه وان حمام را هم برداشت و با خرس صورتی و شکلاهایش رفت.
سرخیابان خانم نگرانی این طرف و آن طرف می‌دوید پادشاه را که دید، دستش را گرفت و با خودش به خانه برد خرس صورتی و شکلات‌های قهوه‌ای و وان آبی، پشت شیشه‌های ویترین آه کشیدند برای پادشاه کوچکی که آنها را با خودش نبرده بود.

عذرا جوزدانی

 

دیدگاه خود را به ما بگویید.