نفرت « بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

نفرت

بامداد آن روز باران شدیدى باریده بود اما نیمروز ابرها ته کشیده بودند و لباس سیاهشان نخ نما شده و پاره هاى نازک تبدیل گشته بودند. باد آرام به سمت در پایشان مى کشید و آنها را به صورت توده کبود متراکم به هم مى بافت که سایه عظیمى روى دریا، که از باران آرامش گرفته بود، مى انداخت.
آسمان تیره مشرق را برق مى درید، اما خورشید با شکوه، فروغ خیره کننده اش را روى جزیره مى افکند. جزیره از دور شاید معبد عظیمى در یک روز جشن به نظر مى رسید: همه چیز از تمیزى برق مى زد و با گلهاى درخشان زینت یافته بود، قطره هاى درشت باران همه جا، روى برگهاى تازه و زردگون تاکها چون یاقوت زرد، روى خوشه هاى گلیسین ها مانند لعل، روى شمعدانیهاى سرخ چون یاقوت و روى علفها، بوته هاى سبز و برگهاى درختان همانند خرده زمرد که به روى آنها پاشیده باشند، مى درخشید.
هوا از خاموشى پس از باران انباشته بود؛ تنها ناله آرام چشمه اى که میان صخره ها و زیر ریشه هاى فرفیونها، توت کوهى و پیچکهاى خوشبو پنهان بود، شنیده مى شد. در پائین، دریا آهسته زمزمه مى کرد. تیغه هاى طلائى گونها به سوى آسمان بود، آرام مى جنبید و رطوبت سنگین را از شکوفه هاى عجیب خود مى تاراند. در زمینه سبز تند، گلیسین هاى ارغوانى با شمعدانیهاى آتشین و گل هاى سرخ پهلو مى زد. زردى شکوفه هاى پیچکها با حریر سوسنها و میخکها درمى آمیخت. و همه گلها به قدرى زدوده و درخشان بودند که گفتى چون ویلن، نى و ویلن سل پر شور نغمه مى سرایند.
هواى مرطوب عطرآگین و چون شراب کهنه مستى آور بود. زیر صخره سیاهى که از انفجار ناهموار و بریده شده بود و لکه هاى اکسید آهن از شکافهایش آشکار بود، میان سنگهاى زرد و سیاه که بوى تند دینامت مى داد، چهار کارگر قوى هیکل با لباسهاى پاره و کفشهاى چرمى بى رویه نشسته بودند و ناهارشان را مى خوردند.


کاسه بزرگى پر از گوشت سفت ماهى هشت پا، که با سیب زمینى و گوجه فرنگى در روغن زیتون سرخ کرده بودند، جلوشان بود. با اشتها و آرام مى خوردند و لقمه ها را با شراب سرخ که از یک بطرى به نوبت سر مى کشیدند، فرو مى دادند. دو تا از مردها صورتشان تراشیده بود و خیلى شبیه یکدیگر بودند گویا دو برادر و حتى دو برادر همزاد بودند، سومى مردک پا چنبرى و یک چشم ریزه اى بود که حرکات عصبى و تندش او را به یک پرنده لاغر پیر، مانند مى کرد. چهارمى مردمیان سال چهار شانه، ریشو و بینى عقابى با موهاى جو گندمى بود. این یکى ریشش را، که چند قطره شراب به آن ریخته بود، پاک کرد و تکه بزرگى از نان برید و به توى غار تاریک دهانش گذاشت وقتى غذایش را مى جوید، آرواره هاى پر پشم او خودکار مى جنبید. داشت مى گفت:
– مزخرفه، دروغه، من هیچ کار خلافى نکرده ام…. چشمان قهوه اى اش زیر ابروان پر پشت حالت مسخره و غمگینى داشت؛ صدایش بم و خشن بود. آرام و شمرده حرف مى زد. همه چیزش کلاهش، صورت پر پشم زمختش، دستهاى بزرگش، لباس سرمه اى اش که آلوده به غبار سفید رنگ بود- نشان مى داد که او است که حفره هاى انفجار ار در دامنه کوه مى کند. سه همکارش با دقت به سخنان او گوش مى دادند: حرفهایش را نمى بریدند بلکه گاهگاهى نگاهش مى کردند و گوئى مى گفتند:
– دیگه چى… به سخنانش ادامه مى داد، ابروان سیاهش بالا و پائین مى جنبید: – «آن مرد، که بش آندره گراسو مى گفتند، مانند دزد شبانه به دهکده ما آمد. لباسش پاره پوره بود. کلاهش رنگ کفشهایش بود و هر دو ژنده طمعکار، بیحیا و ظالم بود. هفت سال بعد بزرگتر هاى ما برایش کلاه برمى داشتند اما او به زحمت سرش را خم مى کرد و همه مردم دهکده هاى دور و بر به اش مقروض بودند.»
مرد پا چنبرى آهى کشید و سرى تکان داد و گفت: آره، این جور آدمها هم پیدا مى شه. قصه گونگاهى به او انداخت و به استهزا پرسید: پس تو هم این جور آدمها را دیده ای؟ پیرمرد با دست حرکت رسائى کرد و دو مرد ریش تراشیده با هم پوزخند زدند؛ مرد بینى عقابى جرعه اى از شراب خورد. در حالى که پرواز بازى را در آسمان لاجوردى تماشا مى کرد، ادامه داد: «سیزده سالم بود من و چند تاى دیگر را اجیر کرد برایش سنگ بیاوریم تا خانه اى درست کند. با ما بدتر از حیوانات رفتار مى کرد و وقتى دوست من لوکینو علت را پرسید، جواب داد: «الاغ من مال خودم است اما شما بیگانه اید، چرا به شما رحم کنم؟» این حرفها مثل نیش چاقو به قلبم فرو رفت و از آن موقع به بعد بیشتر مى پائیدمش. با همه، حتى پیر مردان و زنان، به پستى و وحشیت رفتار مى کرد. میدیدم هیچکس برایش فرق نمى کند و وقتى آدمهاى محترم به او مى گفتند خیلى بدرفتارى مى کند به رویشان مى خندید و مى گفت: وقتى من هم فقیر بودم، هیچکس با من بهتر از این تا نمى کرد.
رفت و آمدش با کشیشها، ژاندار مها و پاسبانها بود و مردمان دیگر وقتى در مشکل بزرگى گیر مى کردند به نزدش مى رفتند و او هم هر چه دلش مى خواست با آنها مى کرد.»
مرد پا چنبرى دوباره آهسته گفت: آره، این جور آدمها هم پیدا مى شه. هر سه مرد همفکر نگاهش کردند. یکى از کارگرهاى ریش تراشیده خاموش شیشه شراب را به او داد و او پیش از آنکه آنرا به لبانش گذارد جلو روشنائى گرفت و گفت:
– مى خورم بسلامتى قلب پاک حضرت مریم. «او اغلب مى گفت که همیشه فقیرها براى ثروتمندها و احمقها براى عاقلها کار کرده اند و باید هم این طور باشد.» قصه گو خندید و دستش را به طرف بطرى دراز کرد. خالى بود. بى پروا به روى سنگها و کنار پتک ها و کلنگ ها و توپ فتیله که مانند مار سیاهى چنبره زده بود انداخت. «آن وقتها یک پسر بچه اى بودم و از ته دل از آن حرفها بدم مى آمد. همکارهاى من هم: آن حرفها امیدها و آرزوهاى ما را که داشتن یک زندگى بهتر بود مى کشت. مدتها بعد یک شب من و رفیقم لوکینو او را، که سوار اسب از توى صحرا مى گذشت، دیدیم. نگهداشتیمش و با ادب اما محکم گفتیم: – از شما خواهش مى کنیم که قدرى با مردم مهربانتر باشى.» مردهاى ریش تراشیده به قاه قاه افتادند مرد یک چشمى هم خندید. قصه گو آه عمیقى کشد و گفت: آره البته که حماقت بود. جوان به کلام ایمان دارد. جوانى وجدان زندگى است… پیرمرد پرسید: خوب چى گفت؟
«فریاد کشید: پستها، بگذارید اسبم برود! تپانچه اى کشید و به ما نشانه رفت. گفتم گراسو، لازم نیست از ما بترسى، عصبانى هم نشو. فقط یک نصیحتى بهت دادیم!» یکى از مردهاى ریش تراشیده گفت:«خوب کارى کردید!» و دیگرش سرش را به موافقت تکان داد. مرد پا چنبرى لبهایش را غنچه کرده بود و با انگشتان چروکیده اش به روى سنگى دست مى کشید و وارسیش مى کرد. ناهار تمام شده بود. یکى از مردها با چوب نازکى قطرات بلورین باران را از روى برگهاى علف مى تکانید. دیگرى به او نگاه مى کرد و با ساقه خشک علفى دندانهایش را خلال مى کرد. هوا گرمتر و خشکتر مى شد، سایه هاى باریک ظهر به تندى ذوب مى شد. به همراه داستان باشکوه دریا آهسته زمزمه مى کرد:
«آن ملاقات خیلى به ضرر لوکینو تمام شد. پدر و عمویش به گراسو مقروض بودند. بیچاره لاغر و فرسوده شد. دندانهایش را به هم مى سائید. چشمانش دیگر آن درخشندگى را، که یک وقتى دخترها را مجذوب مى کرد، از دست داده بود. یک روز به من گفت: آن روز ما کار احمقانه اى کردیم، با حرف نمى شود گرگى را آدم کرد، توبه گرگ مرگ است! پیش خودم فکر کردم که: لوکینو خودش را براى آدم کشى آماده مى کند. به حال پسرک و خانواده اش دلم سوخت. اما خودم هم فقیر بودم و در دنیا کسى را نداشتم چون مادرم تازگى ها مرده بود.»
سنگ تراش بینى عقابى با انگشتان پینه بسته، ریش و سبیلش را پاک کرد. در این موقع یک انگشتر درشت نقره اى در انگشت سبابه دست چپش درخشید. «اگر قضیه را تا آخر دنبال مى کردم به همولایتى هایم خدمتى کرده بودم اما من آدم دل نازکى هستم. یک روز گراسو ر ا دیدم که از کوچه مى گذشت؛ کنارش راه افتادم. تا آنجا که ممکن بود نرم و ملایم گفتم: تو یک آدم پست و طماعى هستى، براى مردم سخت است که با تو زندگى کنند. احتمال دارد تو یک روز دستى را عقب بزنى و آن دست به طرف کاردى دراز شود. نصیحت من به تو اینست که از اینجا بروى. جواب داد: جوان، خیلى ابلهی! اما من باز اصرار کردم. خنده اى کرد و گفت: چند مى گیرى دست از سرم برداری؟ یک لیر بس است؟ این حرف توهین آمیز بود اما باز عصبانیم را فرو خوردم و با اصرار گفتم: مى گم از اینجا برو بیرون! شانه به شانه هم راه مى رفتیم، من در طرف راستش بودم. یه هو چاقویش را کشید و مرا زد. اما با دست چپ که کارى نمى شود کرد؛ چاقو فقط دو سانت به شانه ام فرو رفت. طبعاً به زمین انداختمش و همانطور که آدم خوکى را مى زند، چند لگه به شکمش زدم. وقتى روى زمین به خود مى پیچید گفتم: شاید حالا نصیحتم را قبول مى کنی!»
دو مرد ریش تراشیده نگاه دیر باورانه اى به گوینده کردند و چشمها را پائین انداختند. مرد پا چنبرى خم شد تا تسمه کفشهایش را ببندد. «صبح روز بعد که هنوز بلند نشده بودم، ژاندارمها آمدند و مرا پیش کلانتر که همدست گراسو بود، بردند. به من گفت: سیرو، تو مرد شرافتمندى هستى بنابراین انکار نخواهى کرد که دیشب مى خواستى گراسو را بکشى. گفتم این حرف درست نیست. اما آنها قضیه را، آن طور که دلشان مى خواهد، مى فهمند. تا شروع محاکمه مرا دو ماه در زندان نگهداشتند و پس از آن هم یک سال و هشت ماه برایم بریدند. به قاضى ها گفتم: خیلى خوب، اما قضیه به نظر من تمام نشده است.» یک بطرى تازه از میان سنگها بیرون کشیده و گلوى آن را زیر سبیلهایش فرو کرد و مقدار زیادى از شراب نوشید، سیب آدم مو گرفته اش بالا و پائین مى جنبید و موهاى ریشش سیخ شده بود، در سکوت سنگینى، سه جفت چشم او را مى پائید. بطرى را به همکارانش داد و ریش مرطوبش را تمیز کرد: «وقتى آدم از آن روزها حرف مى زند، دلش به هم مى خورد.

«وقتى به دهکده برگشتم معلوم بود که جائى براى من وجود ندارد؛ همه از من مى ترسیدند. لوکینو مى گفت که آن سال وضع بدتر هم شده. پسرک بیچاره داشت از پا درمى آمد، به خودم گفتم: پس که این طور، و رفتم مرد که گراسورا ببینم. وقتى مرا دید خیلى وحشت کرد.
گفتم: آره، برگشتم. حالا نوبت تست که گورت را گم کنی! تفنگش را قاپید و آتش کرد اما فشنگش خفیف بود و پاهایم را نشانه کرده بود. حتى به زمین هم نیفتادم. گفتم: اگر هم مرا مى کشتى باز از توى قبر به سراغت مى آمدم. به حضرت مریم قسم خورده ام که از اینجا بیرونت کنم. تو خیلى کله شقى، بدان که من هم مثل تو هستم. با هم گلاویز شدیم. ندانسته تصادفاً دستش را شکستم. قصد نداشتم خشونت به خرج بدهم، او اول حمله کرد.
مردم جمع شدند و مرا گرفتند این دفعه سه سال و نه ماه توى زندان بودم. وقتى مدتم تمام شد، زندانبانم، که از تمام قضیه با خبر بود و مرا دوست داشت، سعى مى کرد مرا قانع کند که به وطنم برنگردم. شغلى پیش دامادش که یک قطعه بزرگ زمین و یک تاکستانى در آپولیا داشت، به من پیشنهاد کرد اما من طبعاً نمى توانستم تعهدى را که کرده بودم ول کنم.
به ولایت رفتم و این بار تصمیم قطعى گرفتم که بیخود وراجى نکنم، آن زمان یاد گرفته بودم که از ده کلمه نه کلمه اش زائد است. یک حرف مى خواستم برایش بگویم: گم شو! روز یکشنبه به دهکده رسیدم و راست رفتم به مراسم عشاء ربانى. گراسو آنجا بود. تا مرا دید بلند شد و به تمام حاضران کلیسا فریاد کرد که: اى مردم آن مرد آمده مرا بکشد، شیطان او را سر وقت من فرستاده! پیش از آن که دستى به او بزنم یا بگویم چه مى خواهم، مردم دور و برم را گرفتند، اما زیاد فرق نکرد چون گراسو یک دفعه روى کف سنگى افتاد و سکته کرد طرف راست و زبانش فلج شد. یک ماه و نیم بعدش مرد… همین.
و آدمها افسانه اى برایم درست کردند… خیلى وحشتناک است اما مزخرف.» بلندبلند خندید، به خورشید نگاه کرد و گفت: – وقت کاره… سه مرد دیگر در میان سکوت بلند شدند. کارگر بینى عقابى به شکافهاى زنگ زده و روغن آلوده صخره خیره نگریست و گفت: – برویم سرکار… خورشید در سمت الرأس بود و همه سایه ها مچاله و ناپدید شده بود. ابرهاى افق به دریا فرو مى رفتند که اینک آبهایش آرامتر و آبى تر از پیش گشته بود.

ماکسیم گورکى

دیدگاه خود را به ما بگویید.