مرد قهوه چى « بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

مرد قهوه چى

مرد قهوه چى متوجه رفتار آشناى او شده بود، حتى از نشستن پیرمرد روى میزى که نزدیک پیشخوان بود و معمولا جز دوستان کسى از آن استفاده نمى کرد، کمى متعجب شده بود. جلو رفت و گفت:
– سلام قربان، چى میل دارین؟
– سلام، همون همیشگى لطفا او کاملا متعجب شد و کمى فکر کرد، در عرض چند ثانیه تمام بستگان دور ، دوستان، همسایگان و حتى معلمهاى دوران تحصیلش را هم دوره کرد ولى پیرمرد حتى به هیچ کدام از آنها شبیه هم نبود.
– ببخشید آقا من شما رو به جا نیاوردم، همیشه چى سفارش مى دادین؟! چند وقت است که به اینجا نیامدین؟!
شما منو میشناسین؟! پیرمرد هیچ عکس العملى نشان نداد، حتى به او نگاه هم نکرد ولى پس از چند ثانیه گفت:
-لطفا اشتباه منو ببخشید، آخه مى دونید،شما خیلى شبیه آخرین بارى هستید که من پدرتون رو دیدم، لطفا دو تا قهوه بدین،یکى تلخ، یکى شیرین. قهوه چى جوان که موهایش زودتر از موعد جو گندمى شده بود مات و مبهوت بود، مى خواست به پشت پیشخوان برود ولى پاهایش از او فرمان نمى گرفتند، مى خواست چیزى بگوید، چندین و چند سوال بپرسد ولى نمى توانست. پیر مرد متوجه مکس او شد، سرش را بالا گرفت و گفت:
– یه کیک هم بیار.

رفت و مشغول آماده کردن سفارش شد، زیر چشمى به پیرمرد نگاه مى کرد ولى او کوچکترین حرکتى نداشت. او که بود؟ پسرک کاملا در اندیشه فرو رفته بود، ابتدا با خود گفت که او از دوستان قدیم پدرش است، ولى سالیان درازى بود که حتى مادرش هم حرفى از پدر نزده بود چه رسد به یک پیرمرد غریبه. بعد با خود اندیشید که شاید دیوانه است، اگر نبود که براى یک نفر دو تا قهوه سفارش نمى داد، آنهم یکى تلخ ویکى شیرین.
چیزهایى هم که در رابطه با پدرش گفته بود به نظرش بدیهى آمد. خوب آخه هر انسانى پدرى داشته و کما بیش به او شبیه بوده. قهوه ها را سر میز برد و بى آنکه چیزى بگوید برگشت پشت پیشخوان. پیرمرد قهوه تلخ را برداشت و کمى بو کشید و گفت:
– طوطى پدرت کجاست پسر جون؟
با شنیدن این سوال پسرک از پشت پیشخوان جلو آمد و با تعجب پرسید: – مگه پدر من طوطى داشت؟!
پیر مرد لبخندى زد وگفت: – درست نمى دونم، ولى فکر مى کنم آخرین بارى که اینجا اومدم، یه طوطى اینجا بود. یه طوطى سفید درشت با یه تاج نارنجى رنگ.
– درسته، منظور شما شیوا ست؟شما مى دونید اون طوطى مال کیه؟مال پدرم بوده؟ – پس اسمش شیواست، نه نمى دونم مال کیه. قهوه چى جوان که حالا روى صندلى روبروى پیرمرد نشسته بود گفت:
– البته من نمى دو نم واقعا اسمش چیه. این اسمو چند تا دختر دانشجو که مشترى ما هستن روش گذاشتن. شما مى دونید اسم واقعیش چیه؟شما کى هستین؟بابامو از کجا مى شناسین؟
– اول بگو کجاست تا بعد. شیوا رو مى گم. – تو اتاق بالاى مغازست. قبلا همیشه رو قفسه کتابا قدم میزد و با حرفاش مشتریا رو سرگرم مى کرد ولى چند ماهه که اذیت مى کنه، یه مدت بردمش خونه ولى با مامانم کنار نیومد براى همین گذاشتمش بالا. گناهى نداره، پیر شده دیگه.
– غذا مى خوره؟ حالش خوبه؟ – آره، بد نیست، مى خواین ببینینش؟ – نه دیگه این روز آخرى فرصتى براى دیدنش ندارم. این کتابا چیه؟ – اینا؟ اینا کتاب نیستن. – پس چى هستن؟ – بت زندگى من هستن. – چرا؟ – آخه مى دونین، اینا، یا نوشته یک روح سرگردانن، یا نوشته یه انسان دیوانه.
پیرمرد لبخند زد و گفت: – چه فرقى مى کنه؟ مهم اینه که ارزش خوندن داشته باشه. پسرک جوان به فکر فرو رفت، احساس عجیبى داشت، احساس مى کرد یکى از بزرگترین مشکلات زندگیش حل شده.
– یعنى براى شما مهم نیست که کى اونارو نوشته؟ – نه،مهم نیست، چه من نوشته باشم، چه پدر تو، یا حتى خود تو.
– پس شمام شنیدین که اینارو باباى من نوشته؟ دیگه از این مذخرفات خسته شدم اولا هیچکدوم از این کتابا به نام باباى من نیست، دوما بعد از فوت پدرم چند کتاب دیگه هم چاپ شده که هیچکس از نویسندش خبرى نداره. حتى ناشر میگه که نویسنده خارج از کشور زندگى میکنه.
– خوب من امروز اینجام که همه چیزو بهت بگم. منو بابات دوستاى قدیمى بودیم. بابات نویسنده خوبى بود ولى هیچکس دوست نداشت که اون نویسنده باشه حتى مامانت، (دختر خاله بابات)، که از بچگى قرار بود با هم ازدواج کنن.
تو دیگه کاملا بزرگ شدى، اگه اشتباه نکنم سى سال باید داشته باشى، بهتره که همه چیز رو درباره مامان و بابات بدونى. اونا هیچ علا قه اى به هم نداشتن. بعد از ازدواج چون بابات دوست نداشت کسى ناراحت بشه، این شغل رو انتخاب کرد. ولى نویسندگى رو کنار نگذاشت و از من خواست تا داستانهاشو به اسم من چاپ کنه تا هم حرفاشو زده باشه هم کسى رو ناراحت نکرده باشه. اون حتى هزینه تحصیل منو پرداخت تا منم نویسنده بشم.
تمام این کتابا نوشته پدرته .به جز پنج تاى آخر که من نوشتم. حتى داستان (بانوى گران فروش) که چند ماهى بعد از فوتش چاپ شد هم نوشته اونه. من هر روز اینجا مى اومدم و گپ مى زدیم تا اینکه روزى دخترک مهربانى که داستانهاى پدرت رو خونده بود، با زحمت زیادى تونسته بود آدرس منو پیدا کنه. منو اون مدت زیادى با هم آشنا بودیم ولى من نمى تونستم به سوالاش جواب بدم براى همین گفتم که تمایلى ندارم تا در رابطه با داستانهام توضیحى بدم ولى اگه دوست داره مى تونم کسى رو بهش معرفى کنم تا به سوالاش جواب بده.
با این روش دختر زیبایى که چند ماهى هم از پدرت بزرگتر بود با پدرت آشنا شد و جمع دو نفرى ما به یک جمع سه نفرى تبدیل شد و پس از مدت کوتاهى، فرشته باهوش ما متوجه شد که نویسنده داستانها من نیستم و پى برد که نویسنده اصلى پدر توست. پس از سفرمن، پدرت نامه اى برایم نوشت و برام تو ضیح داد که براى اولین بار عشق رو درک کرده و تصمیم به ازدواج داره.من که کاملا از این موضوع جا خورده بودم، برگشتم تا به پدرت کمکى بکنم. براى همین قبل از دیدن پدرت قرار ملاقاتى با دخترک گذاشتم.
اونم عاشق شده بود ولى دوست نداشت که با ازدواج با پدرت، زندگى شما رو بهم بریزه براى همین آرزو کرد که کاش مى شد شرایطى باشه که اون هم بتونه از سخنان پدرت لذت ببره و هم مانعى براى زندگى شما نشه. بعد از اون ملاقات دیگه کسى دخترک رو ندید و پدرت هم از دورى اون فوت کرد.
– ولى همسایه هاى مغازه مى گفتن که پدرم بعد از دیدن شیواى سخن گو فوت کرده! – شاید رازى در این داستان نهفته باشد پسرم ولى نکته مهم اینه که تو باید سعى کنى تا راه پدرت رو ادامه بدى، باید شروع کنى و داستان بنویسى، مثلا همین سر گذشت بابات.
– ولى چرا خودتون نمى نویسید؟ – پسرم، من وقت زیادى ندارم، در ثانى من به پدرت قول دادم که این راز رو تا پایان عمرم جایى چاپ نکنم. پیرمرد رفت و قهوه چى جوان غذاى طوطى را آماده کرد ولى طوطى سفید مرده بود. او با دیدن این صحنه به یاد حرفهاى پیرمرد افتاد. قلمى بر داشت و اولین داستانش را از یک مراسم سوگوارى شروع کرد که پیرزن زیبایى با شنل سفید بلند بر تن و تاجى نارنجى رنگ،حضور داشت.

مهدى کاوندى

دیدگاه خود را به ما بگویید.