بپا مغرور نشی!! « بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

بپا مغرور نشی!!

شتری که از دست صاحبش فرار کرده بود، در جاده‏ی خلوتی در بیابان به راه افتاد. در همین حین طناب افسارش نیز به دنبالش بر زمین کشیده می‏شد. همان‏طور که آهسته آهسته راه خود را می‏رفت،
موشی از راه رسید، سرطناب را برداشت و به دندان گرفت و با شتاب از جلو حیوان غول‏آسا حرکت کرد. موش در همین حال با خود می‏گفت: «چه قدر باید قدرتمند بوده باشم که می‏توانم جلو یک شتر راه بروم و او را هدایت کنم.»
بعد از زمان کوتاهی به رودخانه‏ای رسیدند که جاده را قطع کرده بود. موش از حرکت باز ایستاد.
شتر گفت: «چرا ایستادی؟ ادامه بده!»
موش جواب داد: «نه، این آب برای من زیادی عمیق است.»
شتر در جواب گفت: «باشد، من به جای تو عمق آب را امتحان می‏کنم.»
موش کناری ایستاد و شتر به درون آب رفت. وقتی به میانه رودخانه رسید، ایستاد و به عقب نگاهی کرد و با صدای بلند گفت: «می‏بینی؟ حق با من بود. آب فقط تا زانو می‏رسد، تو هم بیا!»
موش گفت: «درست است، اما یک تفاوت کوچک بین زانوای من و زانوی تو وجود دارد. می‏شود خواهش کنم مرا سوار کنی و با خود به آن طرف ببری؟»

شتر جواب داد: «به شرط اینکه به اشتباهت اعتراف کنی و قبول کنی که وقتی طنابم را به دست گرفته بودی، مغرور شده بودی.»
فاطمه اتراکی

 

دیدگاه خود را به ما بگویید.