ا حترام امام زمان (عج)به تربت سيد الشهداء (ع ) « بخش کودک و نوجوان وب سایت موعود امم

شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بار الاغ را که بردارند، پالونش را هم به منزل نمی رساند. این مثل برای اشخاصی به کارمی رود که جز تن پروری هنر و کاری نداشته باشند و در برابر امتیازاتی که به آنها می دهند خود را به تسامح و بی قیدی بزنند. مرد هیزم شکنی بود که یک الاغ و یک شتر […]

( روایت اول ) هرگاه بخواهند بگویند: «‌ بدی از خود ماست و اگر ما خودمان بد نباشیم کسی به ما ظلم نمی کند.» این مثل را می آورند. می گویند پدر و مادر «بخت نصر» در شیر خوارگی او مردند و مردم بخت نصر را که بچه ای بود قوی هیکل و بدشکل و […]

خانه مان امروز روشن می شود می رسد داداش خوبم از سفر می شوم خندان به سویش می دوم تا که می پیچد صدایش پشت در خنده هایم را تماشا می کند با دو چشم مهربان و آشنا چون که می داند برای دیدنش روزها و لحظه ها کردم دعا خانه کرده در نگاه گرم […]

او پرستاراست شبها بیدار است با مهربانی فکر بیمار است او مهربان است شیرین زبان است مثل فرشته در آسمان است چراغی در دست می گیرد هر شب همیشه دارد لبخندی بر لب سر تا پا سفید می پوشد لباس رنگ لباسش مثل گل یاس او به بیماران دوا می دهد با مهربانی غذا می […]

یک بستنی از کوچه خریدم برگشتم و به خانه رسیدم از کاکائوهاش خوردم ولی زود احساس کردم بی حال و شل بود دیدم کمی بعد شد نرم و وارفت یک دفعه کج شد جیغم هوا رفت سُر خورد و افتاد بر روی پایم از بستنی ماند چوبش برایم ای «گرم» خیلی لوس و بدی تو […]

ا حترام امام زمان (عج)به تربت سید الشهداء (ع )

پرتو هائی از انوار سید الشهداء (ع)
یکی از بانوان مومنه پرهیزگار به نام خدیجه ظهوریا ن فرزند عباسعلی که هم اکنون قریب نود سال از عمر با برکت خود را پشت سر گذاشته و با آنکه نزدیک ده سال است بر اثر سکته از پا در آ مده و با کمک دو عصا خود را به این سو و آن سو می کشاند نماز جماعتش ترک نمی شود،نقل می کند: حدود سی سال قبل مهر تربتی را که خود از کربلا آورده بودم کثیف شده بود،آنرا بردم در آب روان ( آب خیا بان وسط شهر مشهد مقدس) شستشو دادم و در میان سطل گذاشته برگشتم روبروی مسجد دوازده امامی ها که رسیدم با خودم گفتم خوبست مهر را برگردانم ، تا وقتی که به منزل می رسم طرف دیگرش نیز خشک شود،مهر را که بر گرداندم بر اثر خیس بودن طرف زیرین مهر قدری تربت به انگشت بزرگم چسبیده انگشتم را به دیوار روبروی مسجد ما لیده و رفتم . شب در خواب دیدم اقای بزرگواری که به ذهنم رسید حضرت حجه بن الحسن امام زمان ارواحنا له الفد ا هستند،سرشان را به همان جای دیوار که ذکر شد گذاشته و به من می فرمایند:اینجا تربت جدم(حسین علیه السلام) را ما لیده‌ای .

دیدگاه خود را به ما بگویید.