شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم حضرت عیسى علیه السلام از کنار قبرى گذر کرد که صاحب آن را عذاب مى کردند. اتفاقا سال دیگر گذرش بر آن قبر افتاد. دید که عذاب برداشته شده و صاحب قبر در شکنجه نیست . عرض کرد: – خدایا! سال گذشته از کنار این قبر گذشتم ، صاحبش در عذاب [...]

یکى از یاران حضرت عیسى علیه السلام که قد کوتاهى داشت و همیشه در کنار حضرت دیده مى شد، در یکى از مسافرتها که همراه عیسى علیه السلام بود، در راه به دریا رسیدند. حضرت عیسى با یقین خالصانه گفت : ((بسم الله )) و بر روى آب حرکت کرد! مرد کوتاه قد، هنگامى که [...]

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم خداوند به آدم علیه السلام وحى کرد که مى خواهم در زمین دانشمندى که به وسیله آن آیین من شناسانده شود وجود داشته باشد و قرار است چنین عالمى از نسل تو باشد، لذا اسم اعظم و میراث نبوت و آنچه را که به تو آموختم و هر چه که مردم [...]

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم حضرت عیسى علیه السلام مى فرماید: من بیماران را معالجه کردم و آنان را شفا دادم کور مادرزاد و مرض پیسى را به اذن خدا مداوا نموده و مردگان را زنده کردم ولى آدم احمق را نتوانستم اصلاح و معالجه کنم . پرسیدند: یا روح الله ! احمق کیست ؟ فرمود: [...]

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم حواریون به عیسى گفتند: اى معلم خوب به ما بیاموز که سخت ترین چیزها در عالم چیست ؟ فرمود: سخت ترین چیز خشم خداوند بر بندگان است . گفتند: به چه وسیله مى توان از خشم خداوند در امان بود؟ فرمود: به فرو بردن خشم خود پرسیدند: منشاء خشم چیست ؟ [...]

کودکى در دهان گرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بنى اسرائیل قحطى شدیدى پیش آمد… – آذوقه نایاب شد – زنى لقمه نانى داشت آن را به دهان گذاشت که میل کند، ناگاه گدایى فریاد زد، اى بنده خدا گرسنه ام !
زن با خود گفت :
در چنین موقعیت سزاوار است این لقمه نان را صدقه بدهم و به دنبال آن ، لقمه را از دهانش بیرون آورد و آن را به گدا داد.
زن طفل کوچکى داشت ، همراه خود به صحرا برد و در محلى گذاشت تا هیزم جمع کند، ناگهان گرگى جهید و کودک را به دهان گرفت و پا به فرار گذاشت .
فریاد مردم بلند شد، مادر طفل سراسیمه به دنبال گرگ دوید ولى هیچ کدام اثر نبخشید. همچنان گرگ طفل را در دهان گرفته ، به سرعت مى دوید.
خداوند ملکى را فرستاد کودک را از دهان گرگ گرفت و به مادرش تحویل داد.
سپس به زن گفت : آیا راضى شدى لقمه اى به لقمه اى ؟ یکى لقمه (نان ) دادى ، یک لقمه (کودک ) گرفتى !(۱۱۴)
………………………………………………………..
۱۱۴- بحار: ج ۹۶، ص ۱۲۳٫
داستان بحارالانوار جلد سوم
محمود ناصرى

یک دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. حسین می‌گه:

    لطفآداستان ها رابه من ایمیل کنید ممنون می شوم

دیدگاه خود را به ما بگویید.